بازم خاطره

خرید بک لینک
سلام بعد مدتها آپ شدم تا یه چند تا خاطره دیگه از روزای آخری که فائزه رو توی خوابگاه کنارم دارم، بنویسم تا بعدها که دلم واس این روزامون تنگ شد بخونم این خاطرات رو.

این شبا خیلی خوبه هرچند گاهی ناراحتی هایی پیش میاد که باعث میشه یکم هردومون دپرس بشیم ولی خوب خوشی هامون به لطف خدا بیشتر از دلخوری هامونه...

دو روز پیش توی اتاق فقط من و فائزه بودیم تا دوروز بچه های دیگه ی اتاق نبودن.. چقدر خوش گذشت دوتایی بودیم... چقدر خندیدیم و مسخره بازی درآوردیم و رقصیدیم... یه شبم که فرشته و سعیده و اون یکی فرشته اومدن اتاقمون مهمونی چقدر با اونا باز خندیدیم ... اونا که رفتن من و فائزه تا نصفه شب که چه عرض کنم تا نزدیک صبح فقط خندیدیم اصلا مسخره بازی مگه ولمون میکرد... خیلی باحال بود .. کیف کردم حسابی .. خداروشکر

حالا فرداش که انرژی بیشتری داشتیم به لطف خدا تونستیم خوب کتاب بفروشیم..من ده تا فائزه ۱۳تا... رکورد خودمون رو شکستیم ..

ولی امروز باز یه ناراحتی که بیشتر سوتفاهم بود بینمون پیش اومده بود خیلی انرژی نداشتیم.. منکه اصن فقط زبونم می چرخید ذهنم یه جای دیگه بود.. امروز هم من کم فروختم هم فائزه ولی بقیه هم کم فروش داشتن.. ولی امروز ماجرا واسم پیش اومد در طی کار... یکی اینکه وقتی توی یه ساندویچی با اجازه فروشنده نشستم تا پاهام جون بگیره واس ادامه پیرمرده خدا خیرش بده گف الان یه ساندویچ کوچیک برات میزنم هرچی گفتم نمیخواد قبول نکرد..یه نوشابه هم کنارش آورد و حسابی شرمندم کرد .. خداییش هم گرسنه بودم...کلی تشکر کردم ازش واقعا هنوز انسانیت نمرده..باز رفتم یه شرکت ویزیتوری کتاب بفروشم یه زنه گف تو چرا نمیای توی تیم ما... چیه خودتو از کت و کول میندازی و از این حرفا و نشست و کلی برام درباره کار توضیح داد.ولی باید اولش خرید میکردم تا محصولاتشون رو بفروشم و سود بگیرم بعدشم معلوم نیست کی بخوام جا بیفتم... بهشون گفتم بهشون باز زنگ میزنم..بعدش که اومدم بیرون از شرکتشون دیگه واقعا حس ادامه دادن نبود خیلی سرسری رفتم مغازه ها رو .. ولی کسی حتی تمایل نداشت ببینه کتابا رو ... فقط خدا خدا میکردم تموم شه توراهم فائزه رو دیدم... اون لحظه حس کردم چقدر دلم تنگ شده بود براش... بعد با هم در خونه ی یکی رو زدیم و فائزه خداروشکر یکی فروخت و بعدش خانم منصوری اومد دنبالمون.. خداییش خانم خوبیه وقتی فهمید که انقدر فروشمون کم بود گفت اشکال نداره ایشاالله فردا جبران میکنین. خلاصه اومدیم دفتر و حساب و کتاب کردیم و منو فائزه برگشتیم خوابگاه.. تصمیم داشتم دیگه نرم سرکار .. نه بخاطر فروش کم یا سخت بودنش.. بخاطر طعنه ها و رفتارای بعضی از مردم... خلاصه اینکه حس خوبی نیست نگاهشون... ولی امشب بعد از حل شدن مشکلمون با فائزه صحبت کردم گفت تو الان کجا میتونی کار پیدا کنی... تازه قلق اینجا داره میاد دستت بیخیال باش به مردم و نگاهشون.. خلاصه اینکه نتیجه گرفتیم مقاومت کنیم و روزی مون رو از خدا بخوایم... خدایا کاری کن فردا من و فائزه و کل بچه های شرکت فروش عالی داشته باشیم

به خانواده من و فائزه هم روزی بده... الهی آمین

شب خوش خواننده های محترم وبلاگم

خودخواه بودم...

ما را در سایت خودخواه بودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1398 ساعت: 5:46

صفحه بندی