شب نوشته

خرید بک لینک
سلام دلم گرفته از این همه زودرنجی هام ... این روزای با فائزه هم اتاقی بودن داره میگذره .... روزای خیلی خیلی قشنگی باهم دارم خیلی خوشحالم که هم اتاقم شده ولی هرچی میگذره علاقه ی من بهش شدیدتر میشه و ازش خیلی خیلی زود میرنجم.. با اینکه هیچوقت سعی نکرد از قصد ناراحتم کنه یا بهم بی احترامی کنه هیچ وقت خداروشکر بحث نکردیم اما قهر چرا. اونم همش از سمت من... دست خودم نیست انتظارم ازش خیلی بالا رفته..مثل خواهر دومم دوسش دارم اصن حس غریبی بهش ندارم خیلی بهم نزدیکه ولی چیزی که منو میرنجونه... این شوخی های بی غرضشه.. نمیدونه که خیلی تیز شده روی نقطه ضعفم و داره اذیتم میکنه . البته تقصیر خودمه باید بهش بگم .... فائزه خیلی ماهه هیچ وقت قصد آزار کسی رو نداره ولی ناخواسته منو میرنجونه نمیدونم شاید و حتما من خیلی زودرنجم ولی اصلا دوست ندارم این روزای خوبمون رو با چنین حسایی خراب کنم... همین دیروز بود که اینقدر باهم خوش گذروندیم و ناهار رو توی محوطه دانشگاه خوردیم دوتایی .... دیروز کاملا خلوت بود کلی مسخره بازی درآوردیم و عکس گرفتیم ... فائزه اصلا به چیزی که من فک میکنم و بهش گیر میدم فک نمیکنه چون واقعا قصد نداره عذابم بده... خداییش تاحالا هیچ رفیقی رو تا این حد دوست نداشتم چقدر عجیب توی دلم جا شده... اصلا وقتی باهمیم چقدر خوبه حالم حتی زمانی که حرفی برای گفتن نداریم ... انقدر فائزه صاف و ساده ست که همه دوستش دارن چه برسه به من که صمیمی ترین رفیقشم.. دلم میخواد واقعا عالی بگذرونیم این یکی دوماه باقی مانده رو... باید روی خودم کار کنم انقدر زود کارای فائزه رو سوء برداشت نکنم ..من که بهتر از هر کسی توی این خوابگاه میشناسمش دیگه نباید دربارش این فکرا رو کنم ..باز سال دیگه که فائزه دیگه توی خوابگاه نیست حسرت میخورم که چرا بخاطر چیزای بی خود روزامون رو خراب کردم... خدایا کمک کن خودمو بسازم ... دوستی مون رو به تو میسپارم

خودخواه بودم...

ما را در سایت خودخواه بودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1398 ساعت: 5:46

صفحه بندی