صبحا که چشمام باز میشه ذهنم دنبال یه موضوع میگرده تا درگیرش شه و ناآرومم کنه ...
گاهی دوست دارم توی جسمم بمونم و نرم توی ذهنم که مثل یه متروییه که پره از آدمهای کثیف و آلوده به لجنی به نام افکار منفی... خیلی دلم میخواد واس همیشه خوب شم دوست دارم اونقدر سرم شلوغ باشه که وقت فکر کردن نداشته باشم ...
میدونم ... میدونم که بالاخره از زندانی که افکار منفی برام درست کرده بالاخره راحت میشم میدونم که بالاخره خوب میشم... خداروشکر دیگه میرم دانشگاه درگیر درس و این چیزا میشم کمتر فرصت فکر کردن دارم...
این ترم خیلی واس شروع کلاسام ذوق دارم چون ترم قبل دیدم که تلاشام نتیجه داد... و این ترم میخوام تلاش بیشتر که نه بلکه تلاش بهتری داشته باشم چون دیگه یاد گرفتم توی درس خوندن به کیفیت بیشتر اهمیت بدم تا کمیت...
الان دارم میرم نکا خونه خواهرم که فردا صبح برم گنبد .
دلم واس مامان اینا تنگ میشه چقدر خوبن که انقدر هوامو دارن و با وجود خوب نبودن شرایط اقتصادی منو به دانشگاه فرستادن
خدایا کمک کن واقعا نتیجه بگیرم و باعث افتخارشون شم
این یک ماه تعطیلی رو نه میتونم بگم عالی بود نه میتونم بگم بد بود... کنار خانواده بودن خیلی خوب بود واقعا عالی بود ولی روزا که اکثرا تنها بودم وسواس فکری بهم هجوم می آورد و حالم رو تا شبش هم خراب میکرد
خدایا خودت داری می بینی من خیلی دارم تلاش میکنم واس خوب شدن ولی نتیجه نمیده ... خدایا واقعا نمیدونم چیکار کنم... کمکم کن
اصلأ دیگه باید فراموش کنم که من وسواس فکری دارم انگار تلقین بدترش میکنه ... خدایا خستم از این همه فشار ...
کاش بشه تا ده روز روزه فکری بگیرم شاید اینجوری عادت زیاد فکر کردن از سرم بره...اینو تو یه کتاب خوندم
دوستای خوبم دعام کنین
خودخواه بودم...
ما را در سایت خودخواه بودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 87